تبليغاتX
ســــــــــــنگ صــــــبور

ســــــــــــنگ صــــــبور

خدایا آنچنان زمین گیرم نکن که هنگام ظهور مولا (عج) توان برخاستن نداشته باشم

ژان بودریار

 ژان بودریار متفکر و نظریه پرداز پست مدرن در سال (۱۹۲۹)   در شهر رنس فرانسه به دنیا آمد. پس از پایان تحصیلات، به تدریس جامعه شناسی در سطح آموزش متوسطه پرداخت و تا سال   ۱۹۶۶ که از رساله خود تحت عنوان «نظام ابژه ها» در دانشگاه نانتر پاریس دفاع کرد، به این حرفه ادامه داد. در سال   ۱۹۷۵ بودریار در دانشگاه کالیفرنیا شروع به تدریس کرد. در اواخر دهه   ۷۰ وقتی نقد او بر اندیشه فوکو به نام «فوکو را فراموش کن» به چاپ رسید، در محافل روشنفکری فرانسه به صورت جدی مطرح شد.

 در بسیاری از آثار او از جمله نظام اشیا (۱۹۶۸)، جامعه مصرفی (۱۹۷۰)، به سوی اقتصاد سیاسی نشانه و... می توان تردید، ارزیابی و نقد درباره وی نسبت به نظریه اقتصادی مارکس را مشاهده کرد. بودریار در کتاب آینه تولید (۱۹۷۳)، اندیشه های کارل مارکس را در زمینه تولید با صراحت نقد کرده و به چالش می کشاند. نوشته های انتقادآمیز و مهیج بودریار در دهه ۸۰ جایگاه ویژه یی را در مجامع علمی و ادبی به وجود آورد. از جمله این آثار می توان وانموده ها (۱۹۸۱) و در سایه اکثریت خاموش (۱۹۷۸) را نام برد. مجموعه مقالات وی در رابطه با جنگ خلیج فارس در سال ۱۹۹۱ نظر منتقدان بسیاری را به سمت خود جلب کرد و جمله معروف وی تحت این عنوان که «آنجا نمی تواند جنگی رخ داده باشد» مورد بحث و بررسی قرار گرفت. بودریار فیلسوف یا جامعه شناس بیشتر متمایل به فیلسوف بودن بودریار است و هرچند در دانشگاه به تدریس جامعه شناسی اشتغال داشته است ولی خود را جامعه شناس نمی داند. او می گوید شاید من اهل متافیزیک باشم.

هرچند از وی به عنوان یک متفکر پست مدرن یاد می شود، اما خود بودریار واژه پست مدرن را قبول ندارد و آن را غیرقابل تعریف می داند. آرا و اندیشه های بودریار متاثر از کارل مارکس، سوسور، فریدریش نیچه، لویی آلتوسر، ژرژ باتای، رولان بارت، مارسل موس و هانری لوفور بوده است. برای درک بیشتر آثار وی مطالعه نظرات این اندیشمندان ضروری است.بودریار در ۶ مارس ۲۰۰۷ در پی یک بیماری طولانی از دنیا رفت. از آثار دیگر بودریار می توان اغوا، امریکا، مبادله نمادین و مرگ، استراتژی های مهلک و مقاله انتقادی را نام برد.

نشانه شناختی

بودریار از استادش هانری لوفور آموخت نظریه مارکسیسم رسمی جوابگوی بحران های فرهنگی - فلسفی اروپا نیست. او کار خود را با نقد نظریه تولید مارکس آغاز کرد. بودریار ارزش مصرفی را در سایه نظریه نشانه شناختی سوسور تبیین و تحلیل کرد.

بودریار در اولین کتاب خود با عنوان «نظام اشیا» نظام جدید مصرف را در ارتباط با رمزها و نشانه ها تحلیل کرد. در نظر او بت واره شدن زندگی در سایه نظام سرمایه داری برای نخستین بار به اشیا و پدیده های اقتصادی ماهیتی نمادین می بخشد. بودریار با تاکید بر ارزش «نشانه یی اشیا» می گوید؛ حتی مفهوم نشانه به عنوان محمل معنی و دلالت بیش از حد فروکاهنده است.

او در کتاب «جامعه مصرفی» و «به سوی اقتصاد سیاسی نشانه» این بحث را دنبال کرده است و می گوید باید بین چهار منطق متفاوت فرق گذاشت؛

 

 

۱-  منطق فعالیت های عملی که به ارزش مصرفی مربوط می شود. (منطق فایده)

۲- منطق هم ارزشی که به ارزش مبادله یی مربوط می شود. (منطق بازار)

۳- منطق دوسویگی که به مبادله نمادین مربوط می شود. (منطق هدیه)

۴- منطق تفاوت که به ارزش نشانه یی مربوط می شود. (منطق منزلت)

شیء در منطق نخست به ابزار، در منطق دوم به کالا، در منطق سوم به نماد، و در منطق چهارم به نشانه تبدیل می شود. او تحت تاثیر سوسور و ساختارگرایان می کوشد نشان دهد هیچ شیئی جدا از اشیای دیگر وجود ندارد. برعکس، جنبه تفاوت یا رابطه یی اشیا در فهم آنها نقش تعیین کننده یی دارد. بودریار خاطرنشان می کند ما باید میان منطق مصرف و منطق ارزش مصرف، ارزش مبادله و مبادله نمادین تمایز قائل شویم. برای مثال حلقه ازدواج ارزشی نمادین دارد (پیوند زناشویی) و در فرآیند هدیه دادن به شیئی خاص بدل می شود. اما حلقه معمولی معمولاً نمادین نیست و ممکن است برای فردی در جایگاه یا مدی متفاوت معنای دیگری داشته باشد، شاید اصلاً دور انداخته شود. حلقه معمولی شیء منحصر به فردی نیست و مانند یک نشانه عمل می کند. بودریار مفهوم ارزش مصرفی و ارزش مبادله یی مارکس را در تحلیل نظام سرمایه داری معاصر محدود می دانست و از این رو مفهوم ارزش نشانه یی را مطرح کرد. مفهومی که به مرور در آثار او مفهوم ژرف تری یافت. او معتقد بود در جامعه تماماً مصرف گرا اشیا چیزی نیستند جز نشانه و از این رو بیش از آنکه برای پاسخگویی به یک نیاز تولید شوند در جهت دلالت بر جایگاه اجتماعی به کار می روند. بودریار در «جامعه مصرفی» بیان می کند نظریه پردازان باید از این دیدگاه فراتر روند، که نیازها با خصوصیات فردی و خاصی متناسب است که سوژه را به میل به خود بیشتر وامی دارند. او گمان نمی کند مردم حتی اندکی در نیاز به یک محصول خاص، مثل اتومبیل، از سوی خود تحت فشار باشند. در مقابل نظام عمده یی از نیازها در کار است که ثمره نظام تولید است. در واقع او ابقای حاکمیت مارکسیستی بر تولید را خواهان است، اما تقلیل جامعه شناختی مصرف را به مجموعه یی که ریشه در امیال تحمیلی دارند نمی پذیرد. کتاب «آیینه تولید» بودریار هرچند بسط اندیشه های نخستین آثار بودریار است اما در این کتاب ما شاهد فاصله گرفتن وی از اندیشه های اقتصادی مارکس به طور کامل هستیم.

 

وانموده و امر ابرواقعی

بودریار در سال های دهه ۷۰ و ۸۰ مدعی شد ما در عصر وانموده ها به سر می بریم. این فراگرد از رشد و گسترش تکنولوژی های اطلاعاتی از جمله کامپیوتر و رسانه های همگانی شروع و به سازمان جامعه بر حسب رمزگان وانموده تداوم پیدا می کند. او می گوید جامعه مدرن از مرحله متالوژیک به مرحله نمادین و وانمودگی سیر کرده است. بودریار با به کارگیری اصطلاح معروف مارشال مک لوهان«انفجار از درون» می گوید؛ در دوران کنونی مرز میان تصویر یا وانموده و واقعیت در معرض انفجار درونی قرار می گیرد. در واقع معناها و پیام ها در هم می آمیزند و سیاست، سرگرمی، تبلیغات و جریان اطلاعات همگی به یک واحد تبدیل می شوند. دیگر بنیاد و ساختار محکمی در زبان، جامعه و فرهنگی باقی نمی ماند. گستره اصلی جهان در سیلان رویدادها و اتفاقات خلاصه می شود و مرز میان فلسفه، جامعه شناسی و نظریه سیاسی از میان می رود. آنچه باقی می ماند منظومه شناور نشانه ها، رمزها، انگاره ها و وانموده ها است. واقعیت در گرد و غبار نشانه های مه آلود محو می شود. به اعتقاد بودریار وانموده سه سطح دارد؛ سطح اول نسخه بدلی از واقعیت است که به روشنی قابل تشخیص است. سطح دوم نسخه بدلی است آنچنان طبیعی که مرز میان واقعیت و بازنموده را محو می کند. و سطح سوم نسخه بدلی است که واقعیتی از آن خود را تولید می کند، بدون اینکه ذره یی بر واقعیات جهان تکیه داشته باشد، که بهترین مثال آن واقعیت مجازی است. بودریار سطح سوم وانموده ها یعنی همان که الگو از جهان واقعیت پیشی می گیرد را، حاد واقعی می نامد. او در کتاب «وانموده ها» بیان می کند امر حاد واقعی در واقع زاییده نرم افزارهای کامپیوتری و نظام های آنالوگی بوده است. درباره جنگ خلیج فارس بودریار بر آن است که جنگ را امریکایی ها برنامه ریزی کرده بودند. بنابراین اقدامات پوچ آنها از ترس دشمنی بود که به لحاظ تکنولوژی ضعیف تر و در نهایت اصلاً وجود نداشت. اما این اقدامات پوچ نبودند، زیرا با برنامه حاد واقعی آنچه که باید واضح می شد و پاسخ هایی که باید داده می شد، مطابقت داشتند. او همچنین دیزنی لند امریکا را بازنموده یی خیالی از واقعیت شبیه سازی امر واقعی مطرح می کند و آن را وانمودگی صرف می داند که در آن همه چیز به صورت امر حاد واقعی بوده است. بودریار در کتاب امریکا (۱۹۸۶) که نوعی سفرنامه نیز به شمار می رود، کلیه جلوه های حاکم بر جامعه امریکا را مصداق بارز واقعیت مجازی قلمداد کرده و می گوید در این سرزمین شکاف میان واقعیت حقیقی و واقعیت مجازی از میان رفته است. در حقیقت وانموده های وسوسه انگیز و فریبنده جای واقعیت خشک و بی جان را می گیرد.

بودریار و نقد اندیشه های فوکو

بودریار در سال ۱۹۷۷ کتاب «فوکو را فراموش کن» را در فرانسه منتشر کرد. او فوکو را متهم کرد در دایره بسته سنت کلاسیک فرانسه گرفتار آمده و به همین جهت است که پا را از موضوعاتی چون دانش، قدرت، جنسیت و دیوانگی فراتر نمی گذارد. بودریار می گوید؛ «قدرت مرده است.» امروزه قدرت در گستره واقعیت مجازی خود ذره ذره شده، به قسمی که دیگر تاثیری از آن باقی نمانده است. بودریار می گوید فوکو را باید فراموش کرد زیرا نظرات او کهنه و فرسوده شده است. قدرت خرد و کلان در شبکه رمزها، تشابه ها و نمادها و وانموده ها مدفون شده است. امروزه قدرت مطلق همان وانمودن است.

امریکا از نگاه بودریار

کتاب امریکا بودریار در سال ۱۹۸۸ به زبان انگلیسی ترجمه شد. این کتاب نوعی نقد پسامدرن از جامعه امریکا است. او عقیده دارد در این جامعه واقعیت کاملاً محو شده و جای آن را رویه یی از نموده ها و وانموده های وسوسه انگیز و فریبنده گرفته است. به نظر وی در امریکا انگار قدم به سرزمین عجایب گذاشته یی. بودریار می گوید؛ «کالیفرنیا پهنه یی شگفت انگیز است زیرا انسان از هرچه فرهنگ نام دارد، رها شده است. دیگر مساله فرهنگ و طبیعت در آنجا مطرح نیست بلکه آنچه هست وانمودگی است.» در امریکا هرچه هست به صورت فراواقعیت و خیال است. او عقیده دارد در برخورد با جامعه امریکا باید از سینما به شهر برویم نه از شهر به سینما.

دورویگی

«دورویگی» حاوی این معنا است که همه اصلی ها یا نهایت ها ناپدید می شوند غیردو رویه اصل و غیراصلی به یک اندازه اعتبار دارندف. هیچ چیز در بیرون نظام نیست و آشکارترین شکل این امر را در مورد وانمودن و وانموده ها می توان دید. تفاوت بین چیز واقعی و بازنمایی آن محو می شود و عصر وانموده ها آغاز می شود. بنابراین در شکل حاد آن، حتی مرگ هم می تواند در نظام ادغام شود، یا واضح تر بیان کنیم، اصل دورویگی به این معنا است که مرگ واقعاً برای پوشاندن این بی واقعیتی است. به نظر بودریار وانمودن آنقدر تعمیم یافته که با مرگ هرگونه ذات گرایی توام می شود.

رمز

بودریار در دهه ۱۹۷۰ در کتاب «مبادله نمادین و مرگ» مساله رمز را در جوامع پسامدرن مطرح کرد. اگرچه رمز به ارقام و اعداد دیجیتالی مرتبط است اما از نظر بودریار رمز نادیده گرفتن واقعیت را امکان پذیر می سازد و راه را برای آن چیزی باز می کند که بودریار به آن «فزون واقعیت» یعنی وضعیتی که در آن رمز جایگزین واقعیت می شود، نامگذاری می کند. دوران رمز در واقع دوران نشانه را پشت سر گذاشته است. رمز نادیده گرفتن واقعیت را به معنای مورد نظر عصر تولید ممکن می سازد. به نظر بودریار رمز همان رونوشت اصل است که بین آنها تفاوتی وجود ندارد. رمز نادیده گرفتن واقعیت را ممکن می سازد. بودریار کاربرد این گونه یی رمز را در جوامع پسامدرن می داند. ارتباطات جهانی، تصویر سه بعدی و هنر چند نمونه دیگر از عرصه کارکرد رمز هستند

سخن پایانی

کنایه های تند و تیز فیلسوف و نظریه پرداز فرانسوی همواره در مناقشات مربوط به جهان مجازی پست مدرن واجد جذابیت های انکار ناپذیری بوده است. این متفکر پست مدرن، با آثار خود خواننده را با ترفندها و حقه های جهان مجازی پست مدرن آشنا می کند. کریستوفر هروکس در بخشی از کتاب «بودریار و هزاره» می گوید؛ نگاه بودریار به هزاره فناوری، حمایت از انسان در برابر کدها و نشانه ها و ماشین نیز به معنای کسب پیروزی برای فناوری نیست. فناوری ارتباطی وظیفه یی دارد که به نمایندگی از سوی ما یا به نفع ما انجام می دهد و در این میان، این خود فرآیند است که به تباهی کشیده می شود. تلویزیون باعث بروز بی تفاوتی، حس فاصله، شکاکیت و یأس در ما می شود، آن هم با دنیایی از توهم که برایمان خلق می کند.

این جامعه شناس فرانسوی طی حیات خود ۵۰ اثر را نوشت. منتقدان عقیده دارند او را نه می توان جزء گروه پست مدرن ها نه پسامارکسیست ها دانست. در واقع بودریار در جایی ایستاده است که نمی توان او را به گروهی خاص نسبت داد. دیدگاه های وی درباره ارتباطات هم سطح و در بعضی موارد جنجالی از دیدگاه های مارشال مک لوهان شناخته شده است. مقاله او تحت عنوان «روح تروریسم و دعای آمرزش برای برج های دوقلو» که پس از ۱۱ سپتامبر منتشر شد، جنجال فراوانی برانگیخت و بسیاری از سیاستمداران غربی را به واکنش علیه او برانگیخت. او در قسمتی از این کتاب می نویسد؛ «وحشت چهار هزار قربانی در حال مرگ در آن برج ها از هراس زندگی در آن دو برج جداناشدنی است.» او همچنین بدون توضیحات بیشتر اعلام کرد؛ «ما در غرب آرزوی چنین رویدادی را در سر داشتیم.» بودریار می گفت سیاست مرده است و همین طور علم اقتصاد و آزادی و روانکاوی و... بودریار از انقلاب ها و از جمله گرامیداشت مراسم ۲۰۰سالگی انقلاب فرانسه متنفر بود. او می گفت تنها هدف از این مراسم تجلیل پذیرش این واقعیت است که فرانسه دیگر کشوری نیست که در آن شورش قابل تحمل باشد. این مراسم به باور او بخش دیگری بود از یک جامعه مصرفی که او عمر خود را صرف محکوم کردن آن کرده بود. به نظر او واقعه ۱۱ سپتامبر در اصل مبادله قدرت نمادین و اخلاق بود، یعنی عکس العملی ضد جهانی سازی و تجارت. او در بخشی دیگر از این کتاب می نویسد؛ «تروریسم غیراخلاقی است. اما واکنشی است به جهانی سازی که خود آن هم غیراخلاقی است.» شاید بودریار می خواست به ما بگوید هر آنچه در اطراف ما می گذرد شبحی از واقعیت است. تظاهر و بازنمود جای واقعیت و اصل را گرفته است. او خواست با واژه های نسبتاً آشفته خود ما را از فریب ظواهر زیبا و برابر اصل دور کرده و به اصل نزدیک کند. بودریار همواره بر این ادعا بود که؛ «جهانی که ما تصور می کنیم واقعی نیست صرفاً یک شباهت و خیال از واقعیت است.

نشانه شناسی

شانه‌شناسی  علمی است که به بررسی انواع نشانه‌ها ، عوامل حاضر در فرایند تولید و مبادله و تعبیر  آنها، و نیز قواعد حاکم بر نشانه‌ها می‌پردازد؛ و سرشت و چگونگی ارتباط و معنا را در پدیده‌ها و نظام‌های نشانه‌ای گوناگون مطالعه می‌کند. نشانه، پدیده‌ای ملموس و قابل مشاهده است که به‌واسطه رابطه‌ای که با یک پدیده غایب دارد، جانشین آن می‌شود و بر آن دلالت می‌کند.نشانه، ضرورتآ باید نمود مادی داشته باشد تا بتواند به‌وسیله یکی از حواس انسان دریافت شود. اما چیزی که نشانه جانشین آن می‌شود و بر آن دلالت می‌کند می‌تواند مادی یا ذهنی، واقعی، یا خیالی، و طبیعی یا مصنوعی باشد. در این چارچوب می‌توان گفت آنچه در یک بافت  نشانه است، خود در بافت دیگر می‌تواند مدلول یک نشانه دیگر باشد. در عین حال هر پدیده می‌تواند در بافت‌های متفاوت، نقش‌های نشانه‌ای متفاوتی ایفا کند. به مجموعه‌ای از نشانه‌ها و قواعد حاکم بر روابط میان آنها که یک نظام را می‌سازند، رمزگان  گفته می‌شود و در چارچوب همین نظام است که نشانه‌ها تعریف می‌شوند و ارزش و معنا پیدا می‌کنند. در چارچوب همین نظام و بر پایه قواعد و روابط موجود در آن نشانه‌ها با یکدیگر ترکیب می‌شوند و یک پیام  یا متن  را می‌سازند.

نشانه‌شناسی با بررسی نشانه‌ها در ساخت‌های گوناگون زندگی اجتماعی بشر می‌کوشد به سه پرسش بنیادین پاسخ گوید: نخست اینکه، دنیای پیرامون ما، با توجه به اینکه ما به‌واسطه نشانه‌ها به درک و فهم آن نائل می‌شویم، به‌عنوان یک محیط انسانی چگونه ساخته شده است؛ دوم آنکه، این دنیا چگونه به کمک نظام‌های نشانه‌ای گوناگون رمزگذاری  و رمزگشایی می‌شود و، در نتیجه، چگونه به یک قلمرو فرهنگی بدل می‌گردد، قلمرویی که از فرهنگ‌ها و خرده فرهنگ‌های گوناگون و شبکه‌های نشانه‌ای خاص پیچیده و پرشماری تشکیل شده؛ و سوم اینکه، ما چگونه از رهگذر نشانه‌ها ارتباط برقرار می‌کنیم و دست به کنش می‌زنیم تا این قلمرو را به جهان فرهنگی جمعی و مشترکی بدل کنیم.

حوزه نشانه‌شناسی چنان وسیع و اهداف و روش‌های آن به قدری متنوع است که به سختی می‌توان آن را رشته‌ای واحد فرض کرد و شاید بهتر باشد نشانه‌شناسی را رویکردی روش‌شناختی یا حوزه‌ای میان رشته‌ای بدانیم که با رهیافت‌های گوناگون به بررسی موضوعات مختلفی می‌پردازد؛ موضوعاتی که طیف بسیار وسیعی از پدیده‌ها از جمله متون ادبی، آثار سینمایی، اسطوره‌ها، تحقیقات جنایی، ارتباطات انسانی و جانوری، علوم و فنون، و بررسی‌های پزشکی را در برمی‌گیرند.

پیشینه پژوهش‌های نشانه‌شناختی به دنیای باستان بازمی‌گردد. در نوشته‌های فلسفی، منطقی، دستوری، پزشکی، و معرفت‌شناختی یونان باستان و نیز تأملات چینی‌ها، هندی‌ها، و مسلمانان می‌توان اشارات بسیاری به سرشت و نقش نشانه‌ها و دلالت‌های آنها یافت. این آثار را اگرچه نمی‌توان به معنای دقیق و امروزین کلمه آثاری نشانه‌شناختی خواند، اما بی‌شک نقش برجسته‌ای در تاریخ تفکرات نشانه‌شناختی و پی‌ریزی دانش نشانه‌شناسی داشته‌اند. از جمله کسانی که پیش از آغاز نشانه‌شناسی به‌عنوان یک رشته علمی و یک حوزه مستقل اندیشه بشری، آرایی را مطرح کرده‌اند، می‌توان از افلاطون، ارسطو، فیلسوفان رواقی، قدیس آگوستین، و جان لاک نام برد. آرای افلاطون در «کراتیلوس» درباره رابطه طبیعی یا وضعی میان واژه و معنای آن، ونظریات ارسطو در منطق، ریطوریقا (بلاغت)، و بوطیقا (فنّ شعر) را شاید بتوان نخستین نمودِ تأملات نشانه‌شناختی دانست؛ رواقیون با صورت‌بندی و تدوین منطق گزاره‌ها، نظام‌های نشانه‌شناختی پیشرفته‌ای پی ریختند. قدیس آگوستین آموزه نشانه‌شناختی خود را از طریق تلفیق اندیشه‌های پیشین درباره نشانه و تفکرات زمان خود طراحی کرد و به‌شدت بر فلسفه زبان دوران متأخر سده‌های میانه تأثیر گذاشت. اما واژه "سمیوتیک" را نخستین بار جان لاک در اثر خود به‌نام «رساله‌ای در باب فهم بشری» به‌کار برد. وی سمیوتیک را در کنار فیزیک و اخلاق، جنبه‌ای از علم می‌انگاشت که به ارتباط میان مفاهیم و نشانه‌ها می‌پردازد و در واقع از نظر او نشانه‌شناسی معادل منطق بود.

اما، به‌رغم تاریخ غنی تفکرات نشانه‌شناختی، نشانه‌شناسی معاصر اساسآ بر پایه اندیشه‌های دو متفکر یعنی فردینان دوسوسور زبان‌شناس سوئیسی، و چارلز سندرس پیرس فیلسوف و منطقی امریکایی، استوار شده است. در آغاز این سده، هر یک از این دو اندیشمند به طور مستقل و جداگانه درباره نشانه‌ها و نقش و کارکردشان نظریه‌هایی تدوین و عرضه کردند و سنگ بنای چیزی را گذاردند که امروزه "نشانه‌شناسی" خوانده می‌شود.

سوسور، که او را بنیان‌گذار زبان‌شناسی نوین می‌شناسند، در کتاب «درس‌هایی در زبان‌شناسی عمومی»  که مجموعه‌ای از درس گفتارهای اوست که پس از مرگش به چاپ رسید، نوید شکل‌گیری علم نوینی را می‌دهد: "می‌توان علمی را تصور کرد که به بررسی زندگی نشانه‌ها در دلِ زندگی اجتماعی می‌پردازد. این علم می‌تواند بخشی از روان‌شناسی اجتماعی و به تبع آن بخشی از روان‌شناسی عمومی باشد و من آن را نشانه‌شناسی می‌نامم... نشانه‌شناسی به ما می‌آموزد که نشانه‌ها از چه تشکیل شده‌اند و چه قوانینی بر آنها حاکم‌اند. از آن جا که این علم هنوز به‌وجود نیامده نمی‌توان گفت چه خواهد بود، اما حق حیات دارد و پیشاپیش جایگاه آن مشخص است". اندیشه‌ها و عقاید سوسور در باب زبان و نشانه زبانی بر زنجیره به هم پیوسته‌ای از دوگانی‌ها  (مانند زبان / گفتار، دال / مدلول و هم‌نشینی / جانشینی) استوار است که روی‌هم‌رفته، تصویری منسجم و نظام‌مند از نشانه زبانی به‌دست می‌دهند. وی نخست از تمایز میان زبان  و گفتار  سخن می‌گوید. از نظر او، زبان نظامی  است انتزاعی، خودسامان، و منسجم که خصلت‌های اجتماعی و فرافردی دارد، حال آنکه گفتار، بازتاب‌های عملی، فردی، و متنوعِ زبان در کلامِ گویندگانِ متفاوت است. سوسور با تشبیه زبان به قواعد بازی شطرنج و گفتار به هر یک از بازی‌های عملا انجام شده آن، این تمایز را روشن می‌کند و معتقد است که زبان‌شناسی تنها باید به بررسی زبان بپردازد. از نظر سوسور زبان مجموعه‌ای از عناصر جدا و مستقل نیست، بلکه نظامی است متشکل از عناصری که با یکدیگر روابط متقابل دارند؛ عناصری که در چارچوب این روابط و به‌واسطه جایگاهی که در کل نظام دارند، تعریف می‌شوند. در این راستا، هیچ عنصری فی‌نفسه واجد ارزش و معنا نیست، بلکه تنها به‌واسطه تقابل با دیگر عناصر موجود در نظام زبان ارزش و معنا پیدا می‌کند. مثلا نشانه زبانی "شور" در تقابل با نشانه‌های دیگر مانند "نور"، "کور"، "دور"، و "تور" معنادار می‌شود.

به‌زعم سوسور، نشانه زبانی گوهری دوگانی دارد که یک سوی آن دال  یا تصویرِ آوایی واژه است و سوی دیگر آن مدلول یا تصویر ذهنی و مفهومی آن. هیچ یک از این دو به تنهایی نشانه نیستند بلکه رابطه ساختاری متقابل و هم‌بسته آنها که دلالت خوانده می‌شود، نشانه را به‌وجود می‌آورد؛ رابطه‌ای که اساسآ دل‌بخواهی   و قراردادی است و نه طبیعی، ضروری، و انگیخته . برای مثال نشانه "درخت" رابطه‌ای است میان /deraxt/ یا تصویر آوایی آن و تصویر ذهنی یا مفهومی که از شنیدن آن در ذهن تداعی می‌شود. این رابطه بر اساس قراردادهای تاریخی و فرهنگی استوار شده است و به همین دلیل در زبان‌ها و فرهنگ‌های گوناگون "درخت" به‌نام‌های متفاوتی خوانده می‌شود. چنانکه به فرانسوی آن را "arbre"و به انگلیسی "tree"می‌نامند. رابطه میان نشانه‌ها نیز رابطه‌ای دوگانی است و شامل روابط هم‌نشینی  و جانشینی  می‌شود. رابطه هم‌نشینی مبتنی است بر رابطه میان نشانه‌های حاضر در یک زنجیره زبانی مانند جمله. اما رابطه جانشینی مبتنی است بر رابطه یک نشانه زبانی حاضر در زنجیره کلام و دیگر نشانه‌های زبانیِ غایب اما مشابه که می‌توانند در یک بافت معین جانشین آن شوند. برای مثال در جمله "مادر کتاب می‌خواند"، رابطه میان "مادر"، "کتاب" و "می‌خواند" رابطه‌ای هم‌نشینی است و رابطه میان "مادر" و واژه‌هایی همچون "پدر"، "خواهر"، "زن" و "برادر" که می‌توانند به‌جای آن قرار گیرند رابطه‌ای جانشینی است. به بیان دیگر، رابطه هم‌نشینی رابطه مجاورت عناصر حاضر در کلام است و رابطه جانشینی رابطه مشابهت میان عنصر حاضر و عناصر غایب کلام. به این ترتیب، نشانه‌شناسی سوسوری با تأکید بر ویژگی دل‌بخواهی بودن نشانه‌ها، و ارزش و نقش تمایزدهنده نشانه‌ها در درون نظام زبان، و نیز رابطه هم‌نشینی و جانشینی نشانه‌ها عملا شالوده "نشانه‌شناسی آینده" را پی‌ریزی کرد.

نشانه‌شناسی پیرس سمت و سویی متفاوت با نشانه‌شناسی سوسور دارد. پیرس در چارچوب اندیشه‌های منطقی و فلسفی خود به نشانه می‌رسد. در نتیجه، نشانه‌شناسی او با منطق و جهان‌شناسی‌اش یکی می‌شود و از این منظر، نشانه همه چیز را در برمی‌گیرد و همه ساحت‌های واقعیت و هستی انسانی جایگاه کنش نشانه‌ای می‌گردد.

پیرس، برخلاف سوسور نه به خود نشانه، بلکه به فرایند تولید و تفسیر نشانه‌ها یا نشانه‌پردازی توجه دارد و آن را در کانون نظریه نشانه‌شناختی خود قرار می‌دهد. نشانه‌پردازی مستلزم سه عنصر نشانه، مصداق  و تعبیر است. فرایند نشانه‌پردازی نشانه‌ها را با مصادیق پیوند می‌دهند. در این فرایند، نشانه "چیزی است که به جهتی و به‌عنوانی، در نظر کسی، به‌جای چیزی می‌نشیند".

در نتیجه، مشاهده می‌کنیم که نظریه نشانه‌شناختی پیرس مبتنی بر کنش و روابط سه‌گانی   عناصر است و نمی‌توان آن را به رابطه دوگانی موردنظر سوسور تقلیل داد.

علاوه بر این، فرایند نشانه‌پردازی، فرایندی بالقوه بی‌پایان است؛ زیرا تعبیر یا اندیشه تعبیرکننده، خود، یک نشانه است و به نوبه خود می‌تواند در کنار مصداق و تعبیری دیگر در رابطه سه‌گانی دیگری قرار گیرد و کنش نشانه‌ایِ دیگری را ترتیب دهد. مثلا اگر گمشده‌ای در جنگل ستونی از دود ببیند، ممکن است زنجیره‌ای از دلالت‌ها در ذهنش شکل گیرد. در اینجا دود می‌تواند نشانه‌ای باشد که به سبب رابطه‌ای که با مصداق آتش دارد، تعبیر وجود آتش را در ذهن فرد گمشده موجب می‌شود. به همین ترتیب، تصور وجود آتش، خود،نشانه‌ای می‌شود که تعبیر آن برای او، حضور فرد یا افرادی است که در آن محل آتش افروخته‌اند؛ و باز در گام سوم، تصور حضور یک یا چند فرد، خود می‌تواند نشانه‌ای باشد که تعبیر آن پیدا شدن راه نجات است. به این ترتیب، نشانه‌پردازی، بالقوه می‌تواند تا بی‌نهایت ادامه پیدا کند.

پیرس، همچنین نظام بسیار پیچیده‌ای از سه‌گانی‌ها تدوین می‌کند، که مبتنی است بر انواع روابطی که نشانه، مصداق، و تعبیر با یکدیگر برقرار می‌کنند. در میان این سه‌گانی‌ها، سه‌گانیِ شمایل، نمایه  و نماد، شناخته‌شده‌تر از بقیه است و در آثار بعدی نشانه‌شناختی نیز بیشترین تأثیر را گذاشته است. این سه‌گانی برپایه رابطه میان نشانه و مصداق بنا شده است. در این چارچوب، شمایل، نشانه‌ای است که رابطه آن با مصداقش برپایه شباهت است، مانند یک نقاشی تک‌چهره یا یک نام آوا نمایه، نشانه‌ای است که رابطه‌ای مادی یا علّی با مصداقش دارد، مثل دود که نشانه آتش است، تب نشانه بیماری است و مانند ضمیرهای اشاره در حوزه نشانه‌های زبانی. واپسین عنصر این سه‌گانی نماد است که بر اساس قرارداد یا قاعده به مصداقش مربوط می‌شود و در واقع، منطبق است با نشانه سوسوری. بیشتر کلمات زبان، نمونه بارز نشانه‌های نمادین هستند. نکته مهمی که پیرس در مورد این سه‌گانی تأکید می‌کند، این است که هیچ نشانه‌ای یکسره نمی‌تواند شمایلی، نمایه‌ای، یا نمادین باشد و در واقع، هر نشانه ترکیبی از هر سه اینهاست که در هر مورد، یکی بر دو تای دیگر چیرگی دارد. به طور خلاصه باید گفت که نظام نشانه‌پردازی بی‌پایان و سه‌گانی شمایل، نمایه، و نماد مهم‌ترین رهاورد پیرس برای نشانه‌شناسی سده بیستم است. اینک برپایه اندیشه‌های این دو تن می‌توان گفت که دیگر نشانه‌شناسی به‌عنوان علم نشانه‌ها زاده شده است: "در پس منطق ]نشانه‌شناسی پیرس [ و زبان‌شناسی ]نشانه‌شناسی سوسور [ بنیان دیگری وجود دارد که همانا نشانه در مقام نشانه است و بدون آن هیچ‌گونه بازنمایی یا ارتباطی، به هیچ شکلی ممکن نیست... به‌این ترتیب نشانه‌شناسی به علمی پایه با اهمیتی محوری" بدل می‌شود.

پس از سوسور و پیرس، و به‌رغم پیش‌بینی سوسور مبنی بر این که "قوانینی که نشانه‌شناسی کشف می‌کند قوانینی هستند که می‌توان آنها را در حوزه زبان‌شناسی نیز به‌کار بست"، نشانه‌شناسی عمدتآ از دو طریق به حرکت خود ادامه داد: از سویی، بسیاری از اصول و قواعدی که در چارچوب زبان‌شناسی شناخته شد، فقط مختص زبان نبود و در مورد هر نظام نشانه‌ای دیگر هم صدق می‌کرد و، در نتیجه، به بخشی ازنشانه‌شناسی بدل شد؛ و از سوی دیگر، زبان‌شناسان برای آنکه قلمرو و موضوع مطالعات خود را تعیین کنند کوشیدند تا ویژگی‌های تمایزدهنده رمزگان‌های غیرزبانی از رمزگان‌های زبانی را مشخص سازند و با این کار عملا نوعی سنخ‌شناسی نشانه‌شناختی را پی‌ریزی کردند. به این ترتیب مشاهده می‌کنیم که نشانه‌شناسی عمدتآ از طریق زبان‌شناسی رشد و تحول یافته است. به همین دلیل و نیز به‌دلیل همه‌گیری نگره ساختارگرایی [29] که آن نیز وامِ بسیار به سوسور و زبان‌شناسی جدید دارد، در بخش عمده‌ای از سده بیستم، به‌ویژه در نیمه نخست آن، پژوهش‌های نشانه‌شناختی تحت‌تأثیر بی‌چون و چرای سوسور بود. اما از دهه هفتاد آن سده به این‌سو، رفته‌رفته آرای پیرس رواج یافت به‌طوری که بخش بزرگی از نشانه‌شناسی معاصر متأثر از اوست.

در این دوران، نشانه‌شناسان در برابر دو پرسش بنیادین قرار گرفتند: یکی اینکه نظام‌های نشانه‌ای از چه عناصری تشکیل شده‌اند؟ و دیگر اینکه گستره و قلمرو این رشته علمی تا کجاست؟ پاسخ به‌این دو پرسش عملا منجر به پیدایش دو دیدگاه نظری متفاوت در چارچوب نشانه‌شناسی شد که از آنها با عناوین نشانه‌شناسی ارتباط  و نشانه‌شناسی دلالت  یاد می‌شود.

از دید نشانه‌شناسی ارتباط، موضوع نشانه‌شناسی، عناصر و پدیده‌هایی است که مشخصآ به قصد ارتباط و در چارچوب یک ارتباط تولید و دریافت شده‌اند. به این اعتبار، ارتباطات انسانی و به تبع آن زبان در مرکز توجه این رهیافت نشانه‌شناختی می‌نشیند و محدوده و قلمرو آن را تشکیل می‌دهد؛ هرچند که در حاشیه آن، نشانه‌شناسیِ ارتباط جانوری نیز مورد توجه قرار می‌گیرد.

یکی از مهم‌ترین و تأثیرگذارترین چهره‌ها در چارچوب نشانه‌شناسی ارتباط، رومن یاکوبسن است. او نشانه‌شناسی را علم مطالعه ارتباط اعم از ارتباطات کلامی و غیرکلامی تعریف می‌کند و زبان‌شناسی را بخش کانونی آن می‌انگارد که صرفآ به ارتباط کلامی می‌پردازد. کار اساسی یاکوبسن در این زمینه ارائه یک الگوی ارتباطی است که اساسآ به زبان می‌پردازد، اما به هرگونه ارتباط انسانی تعمیم‌پذیر است. او در یک ارتباط کلامی به‌وجود شش عنصر فرستنده ، گیرنده ، زمینه یا بافت، تماس ، رمزگان، و پیام قائل است. بسته به اینکه کدام یک از این عناصر نقش برجسته‌تری در ارتباط ایفا کنند و ارتباط به کدام یک از آنها معطوف شود، یک نقش کلامی برجسته می‌شود و، در نتیجه، زبان به‌طور خاص و ارتباط انسانی به‌طور عام می‌تواند به ترتیب، شش نقش عاطفی ، انگیزشی ، ارجاعی ، هم‌سخنانه ، فرازبانی ، یا ادبی  پیدا کند. یاکوبسن براین باور است که هیچ ارتباطی نمی‌تواند تنها به یکی از این نقش‌ها منحصر باشد و معمولا در هر کنش ارتباطی هر شش نقش وجود دارند، با این تفاوت که یکی یا برخی از آنها اهمیت و برجستگی بیشتری نسبت به بقیه دارند. به‌طور مثال در ادبیات که کنش ارتباطی اساسآ معطوف به خودِ پیام است، نقش ادبی برجسته‌تر می‌شود و، به همین ترتیب، در تبلیغات، نقش انگیزشی؛ و در زبان علمی، نقش ارجاعی اهمیت بیشتری پیدا می‌کنند.

اما، دیدگاه مقابل، یعنی نشانه‌شناسی دلالت، قلمرو نشانه‌شناسی را به همه پدیده‌های دلالتی گسترش می‌دهد، و به این ترتیب، هر چیزی را، از آنجا که می‌تواند دلالت‌گر و معنادار باشد، در قلمرو نشانه‌شناسی قرار می‌دهد. در نتیجه، موضوعاتی از جمله خوراک، پوشاک، لوازم منزل، اتومبیل، و مانند آن نیز مورد مطالعه قرار می‌گیرند.

رولان بارت شاخص‌ترین چهره نشانه‌شناسی دلالت است. یکی از مهم‌ترین دستاوردهای بارت طرح و بسط دو مفهوم اساسی دلالت تصریحی و دلالت ضمنی است.

البته پیش از وی، لویی یلمزلف، زبان‌شناس دانمارکی، آنها را مطرح کرده بود، اما کار او به‌دلیل تحلیل انتزاعی و ریاضی‌گونه‌اش ناشناخته مانده بود. بارت این مفاهیم را با استفاده از مفاهیم سوسوریِ دال و مدلول توضیح می‌دهد. در این چارچوب، دلالت تصریحی به نوعی رابطه نشانه‌ای اشاره دارد که مستقیمآ میان یک دال و یک مدلول برقرار می‌شود. به‌طور مثال در یک کتاب علمی واژه "درخت" مرکب است از دالِ /deraxt/ که مشخصآ بر مدلولِ روشنِ مفهومِ "درخت" اشاره می‌کند. اما در دلالت ضمنی، ساخت نشانه‌ای پیچیده‌تر می‌شود و طی آن یک نشانه که خود حاوی یک دال و یک مدلول است، همچون یک دال برای مدلولی دیگر عمل می‌کند. به‌طور مثال در سنت شعر فارسی واژه "نرگس" که خود نشانه‌ای است مرکب از یک دال /narges/ و یک مدلول (مفهوم گل نرگس)، به‌عنوان یک دال بر مدلولی دیگر (چشم معشوق) دلالت می‌کند. یا در یک آگهی سیگار، حضور یک مرد اسب‌سوار، نشانه‌ای است مرکب از یک دال و یک مدلول، که بر مدلولی دیگر یعنی "استفاده از این سیگار نشانه مردانگی و تنومندی است" نیز دلالت می‌کند. چنانکه می‌بینیم، این نحوه تبیین دلالت ضمنی می‌تواند همچون فرایند نشانه‌پردازی پیرس، سلسله بی‌پایانی از نشانه‌ها بسازد و ابزار تحلیلی دقیق و کارآمدی در حوزه‌های گوناگون به‌ویژه ادبیات و هنر، تبلیغات، فرهنگ، مناسبات قدرت، ایدئولوژی، و جامعه به‌دست دهد.  البته، نشانه‌شناسی فقط به این دو رویکرد اصلی محدود و منحصر نمی‌شود، بلکه رهیافت‌های گوناگونی در این عرصه پدیدار شده‌اند که از این میان باید به رهیافتی اشاره کرد که در پی اوج‌گیری نگره نشانه‌شناختی پیرس به‌وجود آمد و کوشید برمبنای آن و با بهره‌گیری از هرمنوتیک ،روایت دیگری از نشانه‌شناسی به‌دست دهد. نمونه بارز این نگرش را می‌توان در آثار اومبرتو اکو، نشانه‌شناس ایتالیایی، مشاهده کرد. اکو با استفاده از نظام نشانه‌شناسی بی‌پایان پیرس و جنبه‌های اجتماعی اندیشه سوسور، این اندیشه را مطرح می‌کند که معنا و تفسیر، دارای ریشه‌های بافتاری، تاریخی، و اجتماعی هستند و در جریان کاربردشان در فرایندهای ارتباطی تغییر می‌یابند. در نتیجه، اکو همچون بارت معتقد است که دلالت همه پدیده‌های فرهنگی را دربرمی‌گیرد، و نشانه‌شناسی را همچون علمی تعریف می‌کند که به ارتباط و نیز به خوانش و تفسیر جنبه‌های اجتماعی فرهنگی زندگی می‌پردازد.  غیر از افرادی که از آنها سخن گفتیم، اندیشمندان بسیاری، از شاخه‌های گوناگون تفکر، در جنبش نشانه‌شناختی این سده مشارکت داشته‌اند، از جمله چارلز موریس، لویی یلمزلف، لویی پری‌یتو، کارل بولر، اِی.جِی. گرِماس در زبان‌شناسی و نشانه‌شناسی عمومی؛ کلودلوی اشتروس در مردم‌شناسی؛ کریستیان متز و پیر پائولو پازولینی در سینما؛ ژولیا کریستوا، تزوتان تودورف، ژرار ژنت، و یوری لوتمن در ادبیات؛ توماس سیبیاک در ارتباطات جانوری؛ و یوری لوتمن در نشانه‌شناسی فرهنگ. کار فکری این متفکران و بسیاری دیگر، نشانه‌شناسی را به رشته‌ای تنومند و چشمه‌ای زایا بدل کرده است که تمامی معارف بشری می‌توانند از آن سیراب شوند.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 16:4  توسط حسین ایوبی  | 

پیما استراتژیک با آمریکا

پیمان استراتژیک:

بله یا خیر؟ .....

بحث پیمان استراتژیک با امریکا یکی از مباحث داغ دررسانه ها بوده وهمواره مورد توجه محافل سیاسی قرارگرفته است. گرچند تا هنوز معلوم نیست که چه مقدار از مفاد پیشنهادی این پیمان میان افغانستان و امریکا از سوی طرفین مورد قبول قرارخواهد گرفت و نهایی خواهد شد، اما با توجه به حساسیت قضیه، مخالفین وموافقین زیادی درین مورد ابراز نظرنموده اند.موضوع انعقاد پیمان استراتژیک برای اولین بار از سوی رییس جمهور کرزی، دراوایل امسال پس از سفرش از آلمان رسانه ای شد وطوری انعکاس خبری داشت که گویا جانب امریکا از دولت افغانستان درخواست کرده است تا بعد از پایان سال 2014 نیز در افغانستان حضور داشته باشد. اما مقامات امریکا در برابر این موضوع عکس العمل نشان داند که گویا امضای پیمان راهبردی از جانب مقامهای افغانستانی پیشنهاد گردیده است. راین کراکر سفیر جدید امریکاهمزمان با آغاز کارش در افغانستان اعلام کرد: "امریکا هیچ وقت تصمیم ندارد که درافغانستان پایگاه دایمی داشته باشد".  اینکه، این پیشنهاد از طرف امریکا ویا افغانستان مطرح شده در این نوشته مورد بحث ما نیست، اما چیزی که موجب دل نگرانی سیاسیون افغانستانی گردیده این است که آیا این پیمان به نفع افغانستان است؟ آیا افغانستان می تواند از این پیمان به نفع خود استفاده نماید؟ و ده ها پرسش دیگر... حالا بحث اساسی این است که دوطرف قضیه هنوز به یک توافق نظر واحدی نرسیده که همکاریهای کابل و واشنگتن بشکل پیمان راه بردی خواهد بود یا یک اعلامیه همکاری؟ پس از مطرح شدن امضای پیمان راه بردی میان کابل و واشنگتن مقامهای امریکایی  سعی کرده اند تا این همکاریهای را بصورت یک اعلامیه همکاری رسانه ای کنند ومقامهای افغانستانی دایماً از آن بصورت یک پیمان استراتژیک نام برده اند. هرگاه سند یک اعلامیه باشد محتویات آن توسط حکومت های دو طرف ودرهماهنگی با ارگانهای زیربط تهیه گردیده وبه امضا می رسد. سند بدون مراجعه به پارلمان افغانستان و کانگرس امریکا لازم الاجرامی باشد ویک تداومی خواهد بود در راستای سند همکاریهای بین دوکشور درسال 2005 وفصل جدیدی دراین زمینه آغاز خواهد شد. البته اعلامیه  الزامیت اجرایی ندارد و بیشتر جنبه اخلاقی دارد. اما طبق تجارب گذشته امریکا به عنوان یک ابرقدرت جهانی همواره تلاش کرده تا به مفاد اعلامیه های همکاری خود با دیگران پایبند باشد زیرا در غیری آنصورت اعتبار خود را به عنوان یک ابرقدرت درسطح بین المللی زیرپرسش  می برد. اما هرگاه سند یک پیمان باشد محتویات آن توسط حکومت های دوطرف ودرهماهنگی با سازمان ملل متحد ودیگرمحاکم زیربط بین المللی تهیه می گردد. پیمانها معمولا تحت قوانین بین المللی مدیریت می شود. گرچند رییس جمهور طبق قانون اساسی کشور حق دارد که آن را امضا کند، اما درنهایت باید به تصویب مجلس نمایندگان برسد. ازانجایی که پیمان اعتبار بین المللی دارد جوانب قضیه ملزم به اجرای تعهدات خود می باشد ومکلف است که به تمام مفادی که مورد توافق قرارگرفته عمل نماید.

 بنابراین هرگاه این سند راهبردی میان کابل و واشنگتن بصورت یک پیمان امضا شود و جانب افغانستان هم ابتکار عمل را در محتویات این پیمان دردست بگیرد می توان چشم اندازی نسبتا خوبی را برای افغانستان درنظرگرفت. گفته می شود که اعتبار این سند تا سال 2024 خواهد بود و نسبت به این موضوع هردوجانب موافقت کرده اند. اما انچه که دولت افغانستان را برای رسیدن به این هدف بامشکل مواجه کرده مخالفت منطقه ای و داخلی می باشد که هرکدام به نوبه خود واکنشهای را در راستای امضای این پیمان نشان داده اند. کشورهای ایران وپاکستان بشکل حادتر وبا واکنشهای جدی تری نسبت به این قضیه عکس العمل نشان داده  وچین وروسیه موضع نسبتا نرم تری را اتخاذ کرده اند.  هرچند که آقای اسپنتا مشاورامنیت ملی ریاست جمهوری درمجلس نمایندگان نسبت به دخالت همسایگان افغانستان واکنشی جدی نشان داده وگفته:" همانطورکه دیگران برای آزمایشهای موشکی خود درمنطقه باما مشورت نمی کنند ماهم برخود لازم میدانیم که درباره سرنوشت این پیمان که مربوط به افغانستان می شود خودمان تصمیم بگیریم." بازهم نمی توان مخالفت های کشورهای منطقه را نادیده گرفت .  طرف دیگر قضیه مخالفان داخلی می باشد که آنها هم دایما برطبل مخالفت با این پیمان می کوبد و انزجارخودرا نسبت به عهد این پیمان راهبردی اعلام میدارد. مخالفین داخلی را می توان به دودسته تقسیم بندی کرد .

1 – مخالفین ایدئولوژیک با امریکا که دولت امریکارا بزرگ ترین دشمن اسلام می داند وهرگونه رابطه با این کشوررا چه درمسایل نظامی، اقتصادی و فرهنگی حرام می داند.

2 – روحیه استقلال طلبی  یک تعدادی مبنی برعدم دخالت دیگران بر امورافغانستان، این گروه قرائتی درستی را از استقلال وخود اتکایی ندارند وغافل از این قضیه می باشد که در دنیای امروزی وبا سیاست های حاکم برجهان هیچ کشوری حتی قدرتهای بزرگ نمی تواند بدون کمک و همکاریهای بین المللی منافع وجایگاه خودرا در سطح بین الملل حفظ کند.

باتوجه به ساختار سنتی ودینی افغانستان مخالفین با این پیمان می تواند مشکلات زیادی را برای دولت خلق کند وچالشهای جدی را در راستای امضای پیمان راهبردی با امریکا به وجود آورد به همین منظور رییس جمهورکرزی سعی دارد تا با زمینه سازی های مختلفی از قبح وکراهت این پیمان بکاهد. سفر رییس جمهور کرزی به هند وعقد قرارداد اقتصادی ونظامی (درزمینه آموزش نیروهای افغان) با هند گرچند به جای خود از منافع خاصی برای افغانستان برخورداراست اما طرف دیگر قضیه بیان گر این مطلب است که تا حساسیت مردم را نسبت به پیمانهای بعدی ومخصوصا پیمان استراتژیک با امریکا کمرنگ کند و از مخالفت های آنان بکاهد. حرکت بعدی آقای کرزی درین بازی تشکیل لوی جرگه عنعنوی می باشد که احتمالا تا چند روز آینده تشکیل خواهد شد. رئیس جمهورکرزی با تشکیل این لوی جرگه دوهدف خاص را دنبال خواهد کرد.

1 – قانونی ومشروع جلوه دادن پیمان راهبردی با امریکا دربین مردم وآرام کردن آنها توسط بزرگان قومی ومتنفذین که درین لوی جرگه شرکت خواهند کرد.

2 – تحت فشار قراردادن مجلس نمایندگان درصورت عدم موافقت با این پیمان

درصورتی که این پیمان به امضا برسد البته مشروط براینکه یک پیمان استراتژیک باشد نه یک اعلامیه همکاری بین دوکشور احتمالا منافع زیر را برای هردوکشور به دنبال خواهد داشت.

منافع افغانستان از این پیمان

1 - درصورتی امضای این پیمان بعد از خروج نیروهای بین المللی از افغانستان درسال 2014 امنیت افغانستان را درمقابل تهدیدات منطقه ای ومخصوصا پاکستان وشبکه تروریستی القاعده نیروهای امریکایی برعهده خواهد گرفت.

2 -  مخالفین داخلی (طالبان) ودیگر گروهای دهشت افکن نیز کنترل شده  وتهدیدی جدی درمقابل دولت نخواهد بود.

3 – همکاریهای نظامی از قبیل آموزش پولیس واردوی افغانستان توسط نیروهای امریکایی ادامه خواهد داشت تا زمانی که نیروهای داخلی توانایی به عهده گرفتن مسولیت های امنیتی را شخصا به عهده بگیردند

4 – همکاریهای اقتصادی درجهت پیشبرد اقتصاد افغانستان وبازسازی زیرساخت ها تاحدی انجام خواهد شد.

5 – باوجود نیروهای امریکایی البته درچهارچوب قانون درافغانستان یک صلح وآرامش درازمدت درین کشورحاکم خواهد شد  

خواست امریکا از این پیمان

1 –  مهمتریت تهدید جدی امنیتی علیه امریکا تروریزم است منطقه جنوب آسیا مرکز سه نوع تروریزم است تروریزم بین المللی، تروریزم دولتی وتروریزم هسته ای وجود افغانستان امن وبا ثبات موثرترین وسیله برای مقابله با این سه تهدید می باشد.

2 – به امریکا فرصت می دهد تا به سرحدات شرقی ایران برای مدت طولانی کنترل ونظارت داشته باشد و همچنین می تواند درغرب چین که یک رقیب استراتژیک امریکا می باشد نیز حضور داشته باشد.

3 – نظارت دقیق از انتقال انرژی آسیای مرکزی به آسیای جنوبی.

4 – به حملات طیاره های بدون سرنشین وهلیکوپترهای دارای را دار درمناطق پاکستان ادامه دهد.

5 – امضای این پیمان همزمان با خروج نیروهای بین المللی از افغانستان چانس برنده شدن دموکراتهارا درانتخابات ریاست جمهوری آمریکا درسال 2012 بیشتر می کند.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 14:38  توسط حسین ایوبی  | 

مکاتب اقتصادی


نگاهی به مکاتب عمده ی توسعه

نظریات توسعه، برای تبیین و بررسی پدیده های توسعه نیافتگی و نیز ارایهء راهکارهایی برای برون رفت از معضل توسعه نیافتگی، ارایه شده اند. این نظریات را می توان در سه مکتب عمده مورد بررسی قرار داد.

 

 

 

نظریات توسعه، برای تبیین و بررسی پدیده های توسعه نیافتگی و نیز ارایهء راهکارهایی برای برون رفت از معضل توسعه نیافتگی، ارایه شده اند. این نظریات را می توان در سه مکتب عمده مورد بررسی قرار داد. در اواخر دههء ۱۹۵۰، نوسازی، پارادایم مسلط در بحث های توسعه بود. پارادایم وابستگی در آمریکای لاتین ظهور کرد و پاسخی به شکست برنامه های کمیسیون اقتصادی آمریکای لاتین بود. مکتب نظام جهانی، سومین پارادایمی است که در این جا مورد بررسی واقع می شود، امانوئل والرشتاین را می توان به عنوان چهرهء شاخص این مکتب، معرفی کرد.

مکتب نوسازی

نوسازی، در طول دهه های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، پارادایم غالب در مطالعات توسعه بود. از این دیدگاه، توسعه در چشم اندازی تکاملی نگریسته و وضعیت توسعه نیافتگی بر حسب تفاوت های قابل مشاهدهء اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی بین ملت های فقیر و غنی تعریف شد. در این رهیافت، توسعه، فرآیندی تقلیدی بود که در جریان آن، کشورهای کم تر توسعه یافته به تدریج صفات و کیفیات ملل صنعتی و پیشرفتهء غرب را به خود می گرفتند. سیاست های نوسازی که دلالت بر عقلانی سازی و موثر و کارا ساختن ساختارهای اقتصادی و اجتماعی دارند نه تنها به عنوان عناصر هر استراتژی توسعه ای قلمداد می شوند بلکه به مثابهء عملکرد نیروهای تاریخی عام نیز نگریسته می شوند.

پارادایم نوسازی را می توان به صورت زیر خلاصه کرد:

توسعه فرآیندی خودجوش و غیرقابل برگشت و به طور ذاتی موجود در تک تک جوامع است.

توسعه دلالت بر انفکاک ساختاری و تخصصی شدن کارکردی دارد.

فرآیند توسعه را می توان به مراحل مشخص و متمایزی تقسیم کرد که نشان دهندهء سطح توسعه به دست آمده توسط هر جامعه است.

توسعه را می توان از طریق رقابت خارجی یا تهدید نظامی و به وسیلهء اقدامات داخلی در حمایت از بخش های مدرن و نوسازی بخش های سنتی برانگیخت. احتمالا شناخته شده ترین نقش در درون سنت نوسازی نقش والت روستو است که توسعه را به عنوان تعدادی مراحل در نظر گرفت که یک وضعیت سنتی را با آنچه که روستو بلوغ می نامد، پیوند می زند. در این تئوری، پنج مرحله وجود داشتند که همهء جوامع در حال توسعه باید از آن ها عبور کنند: ۱ جامعهء سنتی، ۲ جامعهء ماقبل خیز، ۳ مرحلهء خیز، ۴ راه به سوی بلوغ و ۵ جامعهء مصرف انبوه.

در اواخر دههء ۱۹۶۰، مکتب نوسازی تحت حملات روزافزون منتقدین قرار گرفت. در وهلهء نخست، منتقدین با توسعهء تک خطی در این مکتب، به مخالفت برخاستند و این پرسش را مطرح ساختند که چرا کشورهای جهان سوم باید لزوما از مسیر کشورهای غربی حرکت کنند؟ از طرف دیگر، این فرض که در کشورهای در حال توسعه، باید از الگوی غرب پیروی کنند، عملا این امکان را که کشورهای مزبور بتوانند الگوهای متفاوتی برای توسعه برگزینند را منتفی می سازد. از طرف دیگر منتقدین بر این باورند که محققان نوسازی بیش از حد خوش بین هستند و حتی احتمال عدم دستیابی به توسعه را مورد بحث قرار نداده اند، در حالی که به نظر می رسد که برخلاف ادعاهای مکتب نوسازی، فرآیندنوسازی می تواند متوقف شده و یا حتی در جهت عکس عمل کند.

مکتب وابستگی

رهیافت وابستگی، چشم انداز غالب در ادبیات توسعه و توسعه نیافتگی در دههء ۱۹۷۰ بود. این رهیافت، از بحث گستردهء آمریکای لاتین پیرامون مسایل توسعه نیافتگی نشات و همچنین نقد ویران کننده ای از پارادایم نوسازی اروپا محور را در برمی گرفت.

مکتب وابستگی از تقارن دو گرایش فکری عمده ظهور کرد: یکی از سنت مارکسیستی و دیگری در بحث ساختارگرایی آمریکای لاتین پیرامون توسعه، پیام اساسی مکتب وابستگی این بود که توسعهء اروپا، توسعه نیافتگی فعال دنیای غیراروپایی را به دنبال داشته است. از دیدگاه نظریه پردازان وابستگی، توسعهء اروپا مبتنی بر تخریب خارجی بود: استیلای خشن، کنترل مستعمرات و غارت مردمان، منابع و مازاد جوامع غیراروپایی.

افرادی مانند پل باران و پل سوئیزی معتقد بودند که فقط با خروج از نظام سرمایه داری جهانی و بازسازی اقتصاد و جامعه براساس نظام سوسیالیستی می توان به توسعهء واقعی دست یافت. از طرف دیگر آندره گوندرفرانک معتقد بود که سرمایه داری جهانی به محض به وجود آمدن، نظام های اجتماعی اولیه را تخریب یا دگرگون و آن ها را به منابع توسعهء هر چه بیش تر خود تبدیل کرد. به نظر وی، نهادهای اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی کشورهای توسعه نیافته، به جای این که اساسا اصیل یا سنتی باشند، تحت تاثیر نفوذ سرمایه داری بوده اند. وی با استناد به تحلیل های مارکسیستی از مصادرهء طبقاتی ارزش مازاد، استدلال کرد که انحصار خارجی، منجر به مصادرهء بخش مهمی از مازاد اقتصادی ایجاد شده در آمریکای لاتین شده است.

با این که اعضای مکتب وابستگی از جهت گیری های ایدئولوژیک و تعهدات سیاسی متفاوتی برخوردار بوده اند ولی می توان گفت که اعضای این مکتب بر روی فرض های اساسی زیر اتفاق نظر دارند: ۱ آنان وابستگی را به عنوان فرآیندی عام در نظر می گیرند که در مورد همهء کشورهای جهان سوم صادق است. ۲ وابستگی به عنوان یک وضعیت خارجی قلمداد می شود، یعنی وضعیتی که از بیرون تحمیل شده است. ۳ وابستگی غالبا به عنوان یک وضعیت اقتصادی سنجیده می شود. ۴ وابستگی به عنوان بخشی از قطب بندی مناطق در اقتصاد جهانی قلمداد می شود و ۵ از نظر این نویسندگان، وابستگی و توسعه دو فرآیند ناسازگارند.دیدگاه وابستگی از دههء ۱۹۷۰ هدف آماج انتقادات واقع شده است. نظریه پردازان نوسازی، دیدگاه وابستگی را به عنوان بخش تبلیغاتی ایدئولوژی انقلابی مارکسیسم مورد حمله قرار دادند. انتقاد دیگر، میزان بالای انتزاعی بودن این دیدگاه است و این که این مکتب، همهء مناطق پیرامونی را یکسان قلمداد می کند. از طرف دیگر رهیافت وابستگی نقش منازعات داخلی و مقاومت های درونی را نادیده گرفته و درمورد قدرت نیروهای خارجی اغراق کرده است. از طرف دیگر منتقدین بر این باورند که وابستگی و توسعه می توانند با یکدیگر همزیستی کنند و وابستگی لزوما به توسعه نیافتگی منجر نمی شود.

مکتب نظام جهانی

ریشه های رهیافت نظام جهانی را می توان در تئوری وابستگی ردیابی کرد. رهیافت نظام جهانی ادعا می کند که یک اقتصاد جهانی سرمایه داری از قرن شانزدهم وجود داشته است و این سیستم اقتصادی، تعداد فزاینده ای از جوامع قبلا کم و بیش منزوی و خودکفا را در نظام پیچیده ای از روابط کارکردی، ادغام کرده است. این دیدگاه، جوامع را به سه دستهء مرکز، پیرامون و شبه پیرامون تقسیم بندی می کند. از این چشم انداز، فرآیند توسعه نیافتگی با ادغام شدن یک منطقهء خارجی خاص در نظام جهانی، یعنی در حاشیه قرار گرفتن آغاز می شود و همان طور که نظام جهانی بسط و گسترش یافته، ابتدا اروپای شرقی، سپس آمریکای لاتین، آسیا و آفریقا به ترتیب در حاشیه و پیرامون قرار گرفته اند. از نظر امانوئل والرشتاین، مهم ترین نظریه پرداز این مکتب، میزان موفقیت یک کشور در انتقال از موقعیت پیرامونی به نیمه پیرامونی، به پذیرش یکی از این راهبردهای توسعه بستگی دارد; اغتنام فرصت، ارتقا از طریق دعوت یا اعتماد به نفس. از نظر وی، عنصر اساسی پیشرفت و ارتقای یک کشور نیمه پیرامونی، در اختیار داشتن بازاری بزرگ است که بتواند کاربرد فن آوری پیشرفته را توجیه کند و کشور مزبور نیز بتواند با هزینهء پایین تری نسبت به سایر تولیدکنندگان موجود، به تولید کالا برای آن بازار بپردازد. از اواسط دههء ۱۹۷۰، به تدریج گروهی از منتقدین، دیدگاه نظام جهانی را به ارایهء یک مفهوم سخت و شیء گونه از نظام جهانی، غفلت از موارد خاص توسعه در طول تاریخ و برجسته کردن تحلیل اقشار اجتماعی در مقابل تحلیل های طبقاتی، متهم ساخته اند.


 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 9:37  توسط حسین ایوبی  | 

عسل

عسل خانم بیا تابشکند تکرار تنهایی

بریزم هرچه غم دارم عسل خانم اگرآیی

چه سنگین و نفس گیراست زمان هم بیتو می میرد

سیاهی پشت تاریکی درین شبهای یلدایی

خزان بود رفتی و گفتی برای سفره هفت سین

گلای سوسن و سنبل بیاری و بیارایی

خزان پشت خزان و هفت بهار از آن زمان بگذشت

من ویک قاب عکس کهنه و شبهای بارانی


سلام دوستان

این چند آشفته جمله نوشته خودم می باشد اگر مشکلی دارد که حتما هم دارد برایم بنویسید

از راهنمایی های شما عزیزان خوشحال می شوم

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 19:6  توسط حسین ایوبی  | 

هرچی به گندت نمکش می زنند وای ازان روز که بگندت نمک

یکی از ارگانهای بسیار موثر و مهم  امنیتی در هرکشوری نیروهای پولیس آن کشور می باشد . پولیس درواقع حامی و یاور شهروندان و تنها ارگانی می باشد که می تواند فضای امن و بدور از رعب و وحشت را در جامعه ایجاد نماید . بارها اتفاق افتاده که اگر برای کسی مشکلی پیش آمده فورا به حوزه های پولیس مراجعه نموده است . این مطلب نیز قابل یاد آوری می باشد که اختیارات پولیس هم در یک چهار چوب مشخصی تعریف شده است یعنی اینکه پولیس فقط  اجازه دارد که کسانی را که مرتکب خلاف می شوند به پنجه قانون بسپارد ولا غیر .

اما درکشور ما متاسفانه پولیس با وجود اینکه توانایی انجام وظیفه خودش را ندارد،  پا را فراتر ازقانون گذاشته وخود که باید مجری قانون باشد قانون شکنی می کند . بارها دیده شده که پولیس با شهروندان کشور طوری برخورد می کند که گویا اختیارات  هرسه قوه را یکجا داراباشد . پولیس درافغانستان هم پولیس است هم قاضی هست  هم ثارنوال است و هم رئیس دولت . با این وجود دیگر شهروندان حتی حق نفس کشیدن را هم ندارد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 16:51  توسط حسین ایوبی  | 

سیاست تفرقه افگنانه

 بعد ازانتخابات پارلمانی ومشخص شدن نمایندگان مجلس دوم ، تنش ها بین رئیس جمهورکرزی و نمایندگان مجلس روز به روز بیشتر شد .

آقای کرزی تاکید بر ادامه کار دادگاه ویژه را داشته درحالی که نامزدان پیروز، این دادگاه را غیرقانونی وفاقد صلاحیت می دانستند .

ولی رئیس جمهورکرزی با دعوت نمایندگان پیروز درارگ ریاست جمهوری که دیشب انجام شد . توانست دربین نمایندگان پیروزو معترض برادامه کار دادگاه ویژه ، شکاف عمیقی را ایجاد نماید . طوری که امروز درمجلس نمایندگان می شد به روشنی این شکاف را حس کرد . این نمایندگان به دوگروه موافق با ادامه کار دادگاه ویژه ومخالف آن تقسیم شده است که ادامه این روند می تواند چالشهای عمیقی را دربین آنان ایجاد کند

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 17:49  توسط حسین ایوبی  | 

آبهای زیرزمینی

یکی ازمشکلات که امروز در افغانستان و مخصوصا درکابل داریم نبود سیستم کانالازاسیون و انتقال فاضلابها به خارج از شهر می باشد . به همین خاطر شهروندان کابل مجبور می شوند تا در چهار دیواری منزل خود چاهی را حفر نموده و فاضلاب را در آن نگهداری می کنند . ازانجایی که متاسفانه سیستم آبرسانی ولوله کشی نیز درکابل وجود ندارد شهروندان کابلی از چاههای دستی برای تهیه آب درمنازل شان استفاده می کنند که این کار به دلیل نزدیک بودن چاه فاضلاب با چاه آب آشامیدنی با عث آلودگی آب آشامیدنی می گردد . درنیتجه وقتی مردم ازین آب استفاده می کنند بیماریهای گوناگون براثر آشامیدن این آب الوده شایع می گردد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 16:30  توسط حسین ایوبی  | 

مهمان ناخوانده

مهمان ناخوانده

 

باراک اوباما رئیس جمهورآمریکا شب جمعه ساعت 9 وارد افغانستان شد ودرپایگاه نظامی بگرام با نیروهای آمریکایی مقیم  در افغانستان دیدارنمود آقای اوباما در سخنانی درجمع سربازان آمریکایی دربگرام گفت (( ماگفته بودیم که تحریک طالبان را درهم خواهیم شکست وشما این کاررا انجام می دهید ودرحال تهاجم هستید رهبران طالبان را هدف قرارمی دهید و آنها را ازسنگرهای شان خارج می نمایید امروز مابه شما افتخارمی کنیم که مناطق تحت کنترل طالبان کاهش یافته است وبرای شمار زیادی از افغانها در آینده امید واریهای ساختن فرصت ایجاد شده است ))

رئیس جمهورآمریکا بعد از یک توقف 4 ساعته در بگرام افغانستان را ترک کرد . اما نکته قابل تامل اینجاست که چه چیزی باعث شد تا رئیس جمهور آمریکا به جای اینکه در یک مراسم رسمی و درارگ ریاست جمهوری با رئیس جمهور افغانستان کنفرانس خبری برگزارنماید بطور کاملا غیرمعمول وبدون هماهنگی با مقامات افغانی وارد بگرام شده واز دیدار با حامد کرزی رئیس جمهور افغانستان خود داری کرد

بنظرمی رسد که آقای کرزی از حرفهای آمرانه و امرونهی های مقامات کاخ سفید به تنگ آمده و مدتی هست که طبل مخالفت با مقامات کاخ سفید را  می زند و همین امر با عث سردی رابطه آقای رئیس جمهور کرزی با اوباماشده  است

مورد دیگری که باعث تسریع بخشیدن به این فاصله بین واشنگتن و کابل شده است فساد اداری و نارضایتی جامعه جهانی وبخصوص آمریکا از کابینه آقای کرزی می باشد تا آنجا که بارها مقامهای بلند پایه آمریکایی دولت آقای کرزی را یک دولت کاملا منفعل وبی لیاقت خوانده است .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 15:2  توسط حسین ایوبی  | 

استعفای دومقام ارشد امنیتی کشور


درحالی که فقط دوروزازاتمام برگزاری جرگه مشورتی صلح می گذرد محمد حنیف اتمروزیرامورداخله وامرلله صالح رئیس امنیت ملی ازمقام هایشان استعفا نمودند

دریک کنفرانس خبری که امرالله صالح برگزارنموده بود دلیل استعفایش را عدم کنترل امنیتی جرگه وبعضی ازنزاکتهای که با رئیس جمهوردارد عنوان نمود

اما نقطه قابل توجه اینجاست که  درین اوضاع آشفته امنیتی و شرایط خاص افغانستان کناره گیری دومقام ارشد امنیتی کشورچه عواقب را به دنبال خواهد داشت

آیارئیس جمهورکرزی با وجود این کابینه ناقص وتحریم گروههای سیاسی مخالف سیاستهای  دولت مثل (داکترعبدالله ، آقای محقق و تعدادی دیگری ازوکلای پارلمان ) وشرکت نکردن آنها درجرگه مشورتی صلح قادربه ادامه حیات سیاسی کابینه خود خواهد بود ؟

آیا گروههای دهشت افکن و تروریست ازین موضوع به نفع خود استفاده خواهد کرد یا خیر ؟

اینها سئوالهای هستند که گذشت زمان قضاوت خواهد کرد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 18:54  توسط حسین ایوبی  | 

یادش بخیر

وقتی میرم خانه مثل عادت همیشگی منتظرم که یکی بیاد وبه من خسته نباشید بگه

ولی بعد ازینکه متوجه شدم کسی نیامد به خودم می آیم ومی فهمم که چند روزی میشه که رفته . فضای خانه برایم خیلی کسالت آور وخسته کننده می باشد

خدا کند که زود برگردد

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 14:51  توسط حسین ایوبی  |